می سوزم
به حرارت گونه های اشتیاق اولین دیدار،
و هبوط می کنم؛
از خاطرات همیشه بهار ارتفاعات کولکچال،
به زیرزمین یخ زده ی کافی شاپ الوند.
اینجا بست نشسته ام؛
با قهوه ی نیم خورده و سیگاری سوخته...
وا مانده ام،
از تعبیر فال آخرین تصویر
از ردپایی گم شده
و آخرین کلام،
گفتی می روم؛
رفتی...
چون کودکی به دنبال پروانه ای
رفتی و ماندی و کاویدی
جز مشتی زندگی،
هیچ یافتی
هیچ...
اینجا ساعتها ز پا افتاده اند
تا تعبیر نبودنت،
ادامه دار و ادامه دار باشد...
فریاد میزنم و درد زاییدن؛
از ورای ذهن آبستنم
فواره می زند.
ضربات پیاپی و دیوانه وار
به دیوار جمجمه ام
تلاش و اصراری سخت
تا راهی بیابد برای رهایی.
این نطفه ی مبارک
حاصل پیچش هوس مسموم عاشق و معشوقی
در نیمه شب حادثه
زیر نور قرمز اتاق خواب
نیست.
اینان،
فرزندان روشنایی اند.
تو هم می دانی
پشت همه ی این فریادها پای توئی در میان است.
درد را به وجودم پاشیدی؛
و خس خس نفس هایم
درک تازه ایست از نفس کشیدن
تو باور می کنی،
و دیگران نیز...
از من رد شدی
و باور نداشتم ،
اینگونه ام می خواستی؟!!
معلق در خلسه تنهایی و بی تفاوتی؟
که سهم من از داشتن تو این باشد؟
تاوان درک فهم حقیقت تلخ دیروز را
امروز می پردازم
حقیقتی از عمق سکوت در کنارت.
چه ساده رفتی؛
از منی که فقط شانه به شانه ی تو بودم
تا هر کجا...
همیشه می ترسیدی؛
که عشق لقلقه ی زبانمان باشد.
از پس همه ی این سالها
شاید،
شاید به یقین رسیده ای.
گلکم ،
هیچ وقت به کم راضی نبودی
از عشق از دلدادگی از دلبستگی،
مثل همین روزها
که حتی فاصله را به اندازه سالهای بی من می دانی.
اعتراف می کنم ،
بین ما فاصله هست
اما
به اندازه
سایش
مژه بر مژه ای.
چشم که باز کنی...
دلکم،
هنوزم برای با تو بودن
به کمترین ها راضیم.
حتی به نفس نفس
عاشقانه ی قلم
حتی به تصویری ساده
از امتداد نگاهی در قاب ساده دلتنگی.
یادم هست
"امروز را دریاب
فردا برای فرداهاست"
و من در تار و پود امروز و فرداهایمان
دست و پا می زنم.
در کنار توام با چند سطر نخ نما و تو خالی
نه در حد و اندازه تو
که انگارواژه های منند،
بهانه ای دیگر برای با تو بودن.
اعتراف تلخی به لبانش نشست و
در خود پیچید.
آوار تصاویر،
خاطره های پاییزی،
آوار حضورش بی تو
آوار حقیقتی از رویای حضورت.
تسلسل خواستن و پذیرفتن و نبودن
پاکتی، نخی، سیگاری
کامی، نفسی، لرزشی.
باور کن
جا مانده است در گذشته اش.
می لرزد و به سردی می گراید
روح خسته دیگری در جسمش
پرسه تلخ تصویر ولگرد زندگی در ذهنش
شمار شیرین معکوس نفسها...
تنها یک گام تا پایانش
یا گامی تا آغازی دیگر...
می رود؟
نه!!!
می ماند
دل سپرده است
به طرح لبخند صورتکی
که خیره خیره ی اوست.
باید شاد باشم و سرخوش
بر خلاف روح افسرده و خسته ام
و تبریک بگویم
به کسی که من همه زندگی اش هستم، شاید!؟!
با چه رغبتی؟
بیا ببین
رقص شکننده مرا در خود.
دلم خوش نیست
و فقط گلایه از توست.
تویی که نخواستی با من بودن را
با هم بودن را
راستی؟!!
تبریک تولدت را چگونه پذیرا می شوی؟؟؟؟
با لبخند؟
با گریه ی تمارض به شادی؟
در همهمه ی شادباش و هیاهوی دیگران
کدامین خاطرات ورق ورق را گرد می تکانی؟
دلکم،
این روزها که نیستی
ایستاده ام پای همه ی خاطره ها
مثل همیشه...
لَختی بخند!!
همه چشم ها به سوی توست.
سرش به روی دست و
دستش به روی میز،
گویا تمام شده میهمانی دست نخورده اش
در انتظار حضورت
شمار عقربه از ثانیه به سال افتاد.
جشن و سرور و کیک و
میهمانی واژه ها
رقص هجا به روی ورق
در کنار او
تا بسراید
شعر آغاز نگاهت
به زندگی.
لب می زند به زمزمه ای،
گوش کن:
"چشم باز کن به غربت من و دلتنگی واژه ها
پلکی بزن به تایید این واژه های آواره"
غرق در رویای حضورت
دلخوش است
با عطر بجا مانده از
گل های سرخ روسری ات.
تـَ تـَ تـَ تولـُ لـُ لُـدت
مـُ مـُ مـُ مبارک
زَ زَ زَ زبانم نـَ نـَ نه
دِ دِ دِ دلم
گِـ گِـ گِـ گرفته.
خمار باده ای از می ناب نگاهت.
این جام کوچک خاطره
پر می شود
با شراب نگاهی،
اشاره ای،
یا لبخندی.
پرکن پیاله را
که مست می شوم با هر نشانه ای
که مرا به خلوت کوچه باغ یاد تو راهی می کند.
امروز همه شمعدانی ها را به پایت سر بریده ام
اینان قربانیان قدوم یاد تو اند
باید دستی بجنبانم،
وقتی که فقط یاد تو
از همیشه به من نزدیک تر می شود.
دلخوش به آمدنت نه
دلخوش به آمدن یاد نگاه خیره توام.
به راه من
تا بیایم
در میعادگاهی که همیشه و همیشه و همیشه
در آنی.
می آیم و نمی بینمت
می جویم و نمی یابمت
صدایت می زنم و نمی بینمت.
اینجا
در این جهات نامحدود وجودیم
تو را نمی فهمم.
دست می سایم و دست بر دست می زنم ، افسوس...
افسوس که دلخوشیم
مشتی خاک است
عصر پنجشنبه ها
کنار تو اما بی تو ...